|
با دقت بخوانید شعر ؛ ادبیات و خاطره
| ||
|
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ
شد. اما مرخصی ندادن، منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه (۱۸
کیلومتر) دویدم موضوعات مرتبط: یادداشت [ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ نائینی ]
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد [ دوشنبه 1390/08/30 ] [ 1:2 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه: هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟ مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید..! با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید. هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…! در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…! پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد. از طعم قهوه تان لذت ببرید [ دوشنبه 1390/08/30 ] [ 1:0 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
بیا که آینه ی روزگار زنگاری ست
بیا که زخم زبان های دوستان کاری ست
به انتظار نشستن در این زمانه ی یاس
برای منتظران چاره نیست ناچاری است
به ما مخند اگر شعرهای ساده ی ما
قبول طبع شما نیست کوچه بازاری است
چه قاب ها و چه تندیس های زرینی
گرفته ایم به نامت که کنج انباری است !
نیامدی که کپرهای ما کلنگی بود
کنون بیا که بناهایمان طلاکاری است
به این خوشیم که یک شب به نامتان شادیم
تمام سال اگر کارمان عزاداری است
نه این که جمعه فقط صبح زود بیدارند
که کار منتظرانت همیشه بیداری است
به قول خواجه ی ما در هوای طره ی تو
" چه جای دم زدن نافه های تاتاری است " ( سعید بیابانکی) [ پنجشنبه 1390/01/25 ] [ 1:26 قبل از ظهر ] [ نائینی ]
اینجا که دست باغبان بوی تبر دارد
اینجا که حتی مهربانی دردسر دارد
آقا نمی آیی چرا با اینکه می دانی
دوری برای قلب این دختر ضرر دارد
حالا غروب جمعه ها با چشم های خیس
او انتهای جاده را زیر نظر دارد
اصلا بگو این منتظر را دوست میداری ؟
آیا دلت از خستگی هایش خبر دارد؟
اینجا تمام جاده ها از درد می پیچند
هرگز نمی بینم کسی میل سفر دارد
حالا تو و انصاف تو برگرد و شاهد باش
هر دست نامردی مرا مد نظر دارد...
سیده زهرا حسینی
[ چهارشنبه 1389/12/18 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
پرندههای درونم چقدر غمگیناند
[ چهارشنبه 1389/12/18 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند . خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و دورهم جمع شدند که گرمتر شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. ولی .... ادامه مطلب [ سه شنبه 1389/11/26 ] [ 12:22 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
این دفعه فقط حرف دل را با گفته های شیرین دیگران می نویسم:
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ "بال" وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هرلحظه مرا بیم فروریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست فاضل نظری موضوعات مرتبط: دلنوشته ها [ یکشنبه 1389/05/17 ] [ 10:27 قبل از ظهر ] [ نائینی ]
که کنايه است از اينکه برايت نقشه شومی کشيدهام و حالت را ميگيرم. توی کتاب «سه سال در دربار ايران» نوشته دکتر فووريه٬ پزشک مخصوص ناصرالدين شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ اين مسئله يا اين ضرب المثل رايج بين ماست. ناصرالدين شاه سالی يکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری میپخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حياط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع مي شدند و برای تهيه آش شله قلمکار هريک کاری انجام مي دادند. بعضی سبزی پاک ميکردند. بعضی نخود و لوبيا خيس مي کردند. عدهای ديگهای بزرگ را روی اجاق ميگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پيش ناصر الدين شاه مشغول کاری بود. خود اعليحضرت هم بالای ايوان مینشست و قليان ميکشيد و از آن بالا نظارهگر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدين شاه مثل يک فرمانده نظامی امر و نهی مي کرد. بدستور آشپزباشی در پايان کار به در خانه هر يک از رجال کاسه آشی فرستاده ميشد و او میبايست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برايش فرستاده مي شد کمتر ضرر مي کرد و آنکه مثلا يک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دريافت مي کرد حسابی بدبخت ميشد. به همين دليل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با يکی از اعيان و يا وزرا دعوايش مي شد٬ آشپزباشی به او مي گفت: بسيار خوب! بهت حالی ميکنم دنيا دست کيه! آشی برات بپزم که يک وجب روغن رويش باشد موضوعات مرتبط: یادداشت [ چهارشنبه 1389/04/09 ] [ 5:21 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها [ چهارشنبه 1389/04/09 ] [ 5:18 بعد از ظهر ] [ نائینی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||